تبليغاتX

عشق کاغذی

هر چه گشتم بر در ميخانه ها ساقي نبود
ساقي شهر دلم بر در ميخانه نبود
هيچ ميخانه شراب لعل شيرين لب نداشت
ساقيا جام شراب و مي و ميخانه نبود
در همه شهر گشتم و هيچ نديدم افسوس
جز يکي مست خرابات در ره ميخانه نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/12ساعت 14:8  توسط mohsen | 
اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها من تو فكر گله‌مونم
تو پي عطر گل سرخ من حريص بوي نونم
دنياي تو بي‌نهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور

من دارم تو آدمكها مي‌ميرم تو برام از پريها قصه مي‌گي
من توي پيله وحشت مي‌پوسم برام از خنده چرا قصه مي‌گي

كوچه پس كوچه خاكي در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن پر لذت دمادم

اي پرنده مهاجر اي همه شوق پريدن
خستگي يه كوله باره روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم
مي‌ميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/12ساعت 0:7  توسط mohsen | 
دوست دارم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 1:16  توسط mohsen | 
 

 

به زودی بر میگردم ...

با یک دله پر و یک دنیا حرف!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/04ساعت 1:35  توسط mohsen | 
یک حقیقت تلخ....

 

PostSmile!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 1:25  توسط mohsen | 

شب ، کمين يأس بر راهِ اُميد

شب ، گريزِ نور از دامِ هوا...

شب ، به تن پيچيده دردي بي دوا

شب، هجوم آورده مرگي بي صدا

اين چه تصويري ست از شب .. اي دريغ

اين چه تعبيري ست از بيداد.. آي

شب چه دارد؟ جز سياهي جز سکوت

روز و شب نشناسد اين بيداد.. واي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/23ساعت 1:33  توسط mohsen | 

 

چه کنم ؟!.. هيچ ندارم که به پاي تو بريزم  

جز همين اشک.. که گهگاه براي تو بريزم

آبرو... آنقَدَر اندوخته دارم به وجودم

که اگر پاي تو لغزيد به جاي تو بريزم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/22ساعت 1:15  توسط mohsen | 

يك لحظه طول ميكشه تا از يكي خوشت بياد و شايد يك

 دقيقه طول بكشه تا با يكي سر حرف رو وا كني، يك

ساعت طول ميكشه تا يكي رو دوست د اشته باشي،يك

 روز طول ميكشه تا دلت براي يكي تنگ بشه، يك هفته

طول ميكشه تا به يكي عادت كني، و حتي كمتر از يك

 ماه طول ميكشه تا عاشق كسي بشي، اما يك عمر

 طول ميكشه تا فراموشش كني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/21ساعت 1:17  توسط mohsen | 
 

کودکان براي سرگرمي

           به وزغ ها

          سنگ پرتاب مي کنند

          اما وزغ ها

          واقعن مي ميرند

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 0:39  توسط mohsen | 

 

يادم نيست کجا بود ولي
يه جايي خوندم :

ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري Connect نشي!
ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!
ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعني روز تولدت bfات جلوي دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشي!
ضدحال يعني gfادمو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!
ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعني با شکم گرسنه بري سلف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه !
ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه!
ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعني بعد اينکه کلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه9.5
ضدحال يعني داداش کوچيکت 2شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميکني همينکه ميرسه جاي.........مامان بياد تو!
ضدحال يعني historyپاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال يعني نفر 425135476کنکور شدن!
ضدحال يعني کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!
ضدحال يعني خواننده شدن مهران مديري!
ضدحال يعني پژو RD!
ضدحال يعني فيلم ژاپني!
ضدحال يعني Caller ID داشتن!
ضدحال يعني عشق يه طرفه!
ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90!
ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد!
ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!
ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!
ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن!
ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه!
ضد حال يعني سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال يعني با gfات بري کافيشاپ دخترخالتو ببيني!
ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه!
ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني!
ضدحال يعني خودکار ابي براي يه پرسپوليسي دو اتيشه!
ضد حال يعني اونيکه خيلي دوسش داريو نتوني ببيني!

 

 

 


..............................................................
ضدحال يعني اين سايتو دیدن

PostSmile!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 0:34  توسط mohsen | 
PostSmile!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 0:16  توسط mohsen | 
برای یک هفته نیستم کاری پیش اومده باید برم

راستی نظر بدین خوش حال میشم

تابعد


عفاف گفت : مرا با برگ درخت زيتون مستور داريد.

شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد.

خدعه گفت : مرا به جامه اخلاص و صميميت ملبس نمائيد.

ظلم گفت : گوي و چوگان مناسب را به من بخشيد.

اختلاف گفت : مرا بزينت وظيفه ملبس نمائيد.

حقيقت گفت: مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من نبنديد

چرا که من هيچگاه از برهنگي خود شرمسار نيستم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 22:57  توسط mohsen | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 22:21  توسط mohsen | 
اینم یه عکسه قشنگ!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 15:55  توسط mohsen | 
گفتي شتاب رفتن من از براي توست

آهسته تر بروكه دلم زير پاي توست

با قهر مي گريزي و گويا كه غافلي

آرام سايه اي,همه جا در قفاي توست

اي دل نگفتمت حذر ار راه عاشقي؟...

رفتي، بسوز،اين همه آتش, سزاي توست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 15:49  توسط mohsen | 
 
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 9:58  توسط mohsen | 

 

خدا در انتهای افرینش بود و ادم اتفاق افتاد

وشاید که خدا هم خسته بود از خود که عالم اتفاق افتاد

و زن هرگز نبود و عشق هم اری نبود انجا که در یک ان

زنی پیدا شد و عشق امد و رنج امد و غم اتفاق افتاد

خدا تقدیر انسان را به عصیان کردن اغازید و از انپس

شکوهش شد دو قسمت هم بهشت و هم جهنم اتفاق افتاد

چه فرقی دارد اخر سیب یا گندم زنی یا مار یا شیطان

که پیشانی نوشتت از ازل این بودتان هم اتفاق افتاد

وخون حضرت هابیل برگ اول تاریخ انسان را

به امضایی ورق زد تا که یعنی مرگ اتفاق افتاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 9:2  توسط mohsen | 
دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 8:4  توسط mohsen | 

((دلقک))

توی یک زندگی ساکت وسرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده غریبه بود

از کنار بوم من پر زدو رفت

دلقکی که عشق من برای او

مثل اون بازی روی صحنه بود

اون منو برای قلبم نمیخواست

اون دری تازه به روی من گشود

دلقکی که با تموم گریه ها وخندهاش

گریه های بی غمش خنده های پر صداش

من یه بازیچه شهر عشق او.او تموم زندگیم

با تموم بازیهاش

یه بت چینی ازاون واسه خودم ساخته بودم

اون طوری که دل میگفت ساخته وپرداخته بودم

مگه باورم میشد تموم زندگیم رو واسه اون باخته بودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 7:43  توسط mohsen | 
دارم دیوونه میشم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/04ساعت 18:50  توسط mohsen | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فصل شكست بهترين زمان براي كاشتن بذر موفقيت است

نوشته های پیشین
تیر 1385
دی 1384
پیوندها
شمسافت(ترفند)
سمیه و فو تبالیستها
در این وب لاگ فقط بخندید !
عشقولانه